سلام عزیزان
مقدم شما را به کلبه ی حقیرانه ی خود گرامی داشته و آرزومندم که از حضور در این کلبه احساس آرامش و رضایت و لذت بنمایید...
غیرت زهره بود عارض چون مشتریش گشته خلقی چو من سوخته دل مشتریش پریش زاده و حوریش بپرورده به ناز زهره آموخته،افسونگری و دلبریش از بت آذریش،فرق بنتوانی داد نه عجب سجده برم گر چو بت آذریش از می احمریم مست کند افزون تر گر بببوسم لب همرنگ می احمریش چنبری گشت مرا از غم و انده، بالای در فراق سر زلف سیه چنبریش سوسن تازه دمیده از رخ چون برگ گلش سنبل سوده بود گرد دو لاله ی طریش عنبر و غالیه زانگشت،به بوی هموار کاوی ار یک ره،جعد سیه عنبریش با چنان ابروی خونریز چه خوان؟خوانم آهوی شیرشکار و صنم لشکریش با چنان خوی دلازار چه گویم؟گویم آیت جور و خداوند ستم گستریش دزد غارتگر دل باشد و دارم سر آنک شکوه بر شه برم از دزدی و غارتگریش شاه دین،خواجه ی لولاک، محمد که دو کون بر میان بسته چو جوزا، کمر چاکریش سرور عالم و خواجه ی دو جهان آن که خدای کرده فرقان مبین معجز پیغمبریش بنده ی درگه،هم ثابت و هم سیارش تابع فرمان،هم زهره وهم مشتریش هر سری حلقه ی فرمانبریش کرد به گوش چرخ در گوش کند حلقه ی فرمانبریش شعر من گر شده جان پرور و شیرین نه عجب این همه یافتم از یمن ثناگستریش تا شود باغ چو بتخانه ی چین فصل بهار تا کند ویران، بیداد مه آذریش مر عدویش را از بزم جهان بهره ملال پر ز خون باد قدح،جای می احمریش مر محبتش را دوران فلک باد به کام همه شب خفته در آغوش بتی چون پریش عشق تا شِکوه ز تاریکی این دنیا کرد دستِ حق پنجره ی رحمتِ خود را وا کرد ناگهان قافله سالارِ سر آمد ، آمد عشق یکباره چنین گفت : محمد ( ص ) آمد **** آمد آن مردِ امینی که خدا یارش بود و صداقت همه جا تشنه ی دیدارش بود آمد و غنچه ی امید شکوفاتر شد ذهن آئینه پر از بال و پرِ باور شد **** مهربان ، آمدی و رازِ خدا را گفتی کلمات پّرِ اعجاز خدا را گفتی عطر خوشبوی محبت به حجاز آوردی آدمی را به سجود و به نماز آوردی **** هرکس دید تو را عاشقِ گفتارت شد " چشم بیمار تو را " دید و گرفتارت شد ! بر لبت زمزمه ی روشنِ آگاهی بود دل تو سبز ترین شعرِ هو الًهی بود آسمان محو تماشای نگاهت می شد ماه دلباخته ی رویِ چو ماهت می شد **** ای سر و جان به فدای تو و خاک قَدمت گشته دلها همگی نذرِ حریم حرمت از تو و عشق تو هر کس که سخن می گوید در دلِ " حامی " گلِ سرخ غزل می روید جمشید محمدی مقدم " حامی " شخصى به نام بحر سقّا حکایت کند: خدمت امام صادق(علیهالسلام) بودم، آن حضرت فرمود: اى حضرت فرمود: پیامبر پس از آن مردم به کنیز گفتند: این چه جریانى بود که کنیز برگرفته از بحارالانوار، ج 16، ص 264، ح 61 به نقل از اصول کافى، ج 2، ص 102. مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق(صلوات الله علیه) حکایت میکند: روزى وقتی پیامبر اکرم بر بالین آن جوان حضور یافت، فرمود: بگو "لا إ لهَ إ لاّ الله"؛ ولى مثل این که زبان جوان قفل شده باشد و نمىتوانست حرکت دهد، حضرت چند بار تکرار نمود و جوان بر گفتن کلمه طیّبه "لا إ لهَ إ لاّ الله" قادر نبود. زنى در کنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤال نمود: آیا این جوان مادر دارد؟ پاسخ داد: بلى، من مادر او هستم . حضرت فرمود: آیا از فرزندت ناراحت و ناراضى مىباشى؟ گفت: آرى، مدت پنج سال که است با او سخن نگفتهام . حضرت پیشنهاد داد: از فرزندت راضى شو . عرض کرد: به احترام شما از او راضى شدم و خداوند نیز از او راضى باشد. سپس حضرت به جوان فرمود: بگو "لا إ لهَ إ لاّ الله"، در این موقع آن جوان سریع کلمه طیّبه را بر زبان خود جارى کرد. بعد از آن، حضرت به او فرمود: دقّت کن، اکنون چه مىبینى؟ عرض کرد: مردى سیاه چهره با لباسهاى کثیف و بدبو همین الان در کنارم مىباشد و سخت گلوى مرا مىفشارد. حضرت رسول اکرم (صلى الله علیه و آله)، اظهار نمود: بگو: «یا اى وقتى جوان این دعا را خواند، حضرت فرمود: اکنون چه مىبینی؟ گفت: مردى خوش چهره و سفیدروى و خوشبو با بهترین لباس، در کنارم آمد و با ورود او، آن شخص سیاه چهره رفت . حضرت فرمود: بار دیگر آن جملات را بخوان، وقتى تکرار کرد. و در همان لحظه روح، از بدنش خارج شد و به دست پر برکت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله)، نجات یافت و سعادتمند گردید. برگرفته از بحارالانوار، ج 92، ص 342 به نقل از امالى شیخ مفید، ج 1 ص 63. رسول کنت اول من اقر بربى جل جلاله و اول من اجاب 1؛ من اولین کسى بودم که مبداء را شناختم و به توحید اقرار کردم و اولین کسى بودم که دعوت معبود را اجابت کردم. نماز رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شب تا صبح را به هنگامى آن وجود نازنین چه نیکو به این کریمه قرآنى عمل مىکرد: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلًا طَوِیلًا. (انسان: 26) خداوند حضرت در نماز چنان خلوصى داشت که هنگام نماز از همه تعلقها مىبرید و تنها توجهش به سوى خداوند بود: کان اذا حضر الصلوه فکانه لم یعرفنا و لم نعرفه اشتغالا بعظمة الله4؛ هنگامى که وقتى نماز مى رسید، آنقدر متوجه خدا بود، مثل این که او ما را نمىشناخت و ما او را نمىشناسیم . دگرگونى حالت حضرت هنگام راز و نیاز، نشان دهنده اوج بندگى و خاکسارى ایشان در برابر پروردگار بود: اذا قام الى الصلوه تربد وجهه خوفا من الله5؛ هنگامى که به نماز مىایستاد، صورت حضرت از بیم خدا دگرگون مىشد. ایشان کان رسول الله(صلى الله علیه و آله) لا یؤثر على الصلوة عشاء و لا غیره و کان اذا دخل وقتها کانه لا یعرف اهلا و لا حمیما7؛ رسول همچنین روایت شده است که شبى پیامبر در خدایا! در این هنگام، ام در حدیثى از پیامبر اعظم(صلى الله علیه و آله) آمده است: افضل برگرفته از کتاب ملکوت اخلاق، سیدحسین اسحاقى 1- بحارالانوار، ج 16، ص 12. 2- محجة البیضاء، ج 3، ص 68. 3- وسائل الشیعه، ج 3، ص 196. 4- محجة البیضاء، ج 1، ص 351. 5- میرزا حسین نورى، مستدرک المسائل، مؤسسه آل البیت، ج 4، ص 93. 6- همان . 7- مجموعه ورام، ج 2، ص 78. 8- بحارالانوار، ج 6، ص 218. 9- ابن شعب حرانى، تحف العقول، ص 35.
طبقه بندی: شعر پیامبر(ص) ادبی رهی معیری



طبقه بندی: محمد رسول الله

بحر! اخلاق خوب موجب شادى و سرور است؛ و سپس افزود: آیا مىخواهى به
داستانى از زندگى پیامبر خدا که اهالى مدینه آن را نمىدانند برایت بیان
کنم؟
روزى پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله)، با جمعى از اصحاب خود در مسجد
نشسته بود، ناگهان کنیزى از انصار وارد مسجد شد و کنار پیغمبر خدا(صلوات
الله علیه) ایستاد و گوشهاى از پیراهن حضرت را گرفت .
اکرم(صلى الله علیه و آله) برخاست و کنیز بدون آن که سخنى گوید، پیراهن
حضرت را رها کرد و چون آن حضرت نشست، دو مرتبه کنیز پیراهن ایشان را گرفت
و این کار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن که مرتبه چهارم پیامبر ایستاد و
کنیز پشت سر حضرت قرار گرفت و یک نخ از پیراهن حضرت را آهسته کشید و
برداشت و رفت .
سه مرتبه گوشه پیراهن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را گرفتى و زمانى که
حضرت از جاى خود بلند مىشد، تو سخنى نمىگفتى و حضرت هم سخنى نمىفرمود؟!
گفت: در خانواده ما مریضى بود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان تبرُّک از
پیراهن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) براى شفاى مریض برگیرم و چون خواستم
نخى از پیراهنش در آورم، متوجه من گردید و من شرم کردم تا مرتبه چهارم که
من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و چون توجهشان به من نبود نخى از پیراهنش
گرفتم و براى شفاى مریض بردم.

به رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله)، خبر دادند که فلان جوان
مسلمان، مدتى است در سکرات مرگ و جان دادن به سر مىبرد و نمىمیرد.
مَنْ یَقْبَلُ الْیَسیرَ، وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثیرِ، إقبَلْ مِنِّى
الْیَسیرَ، وَاعْفُ عنّىِ الْکَثیرَ، إنّکَ انْتَ الْغَفُورُ الرَّحیم»؛
کسى که عمل ناچیز را پذیرا هستى، و از خطاهاى بسیار در مىگذرى، کمترین
عمل مرا بپذیر و گناهان بسیارم را ببخشاى؛ همانا که تو آمرزنده و مهربان
هستى.
طبقه بندی: محمد رسول الله

خدا (صلى الله علیه و آله) اولین کسى است که به حق، معرفت کامل پیدا کرده
و در درگاه الهى، پیشانى فروتنى بر خاک بندگى ساییده است . ایشان فرموده
است:
که کمال خضوع بندگان در برابر پروردگار است، نور چشم رسول خدا(صلى الله
علیه و آله) است. ایشان مىفرماید: قُرة عینى فى الصلوة؛ نماز نور چشم من
است.2
طور متناوب به عبادت و شب زندهدارى مشغول بود و چنین نبود که تمام شب را
استراحت کند. امام صادق(علیهالسلام) درباره این سیره نبوى مىفرماید:
که پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) نماز عشا را مىخواند، آب وضو و
مسواک را بالاى سرش مىنهاد و روى آن را مىپوشاند. قدرى مىخوابید، سپس
بیدار مىشد و مسواک مىزد و وضو مىگرفت . چهار رکعت نماز مىخواند و
آنگاه مىخوابید. دوباره بر مىخاست و مسواک مىزد و وضو مىگرفت. چهار
رکعت دیگر نماز مىخواند. باز مىخوابید و آنگاه نماز "وتر" را مىخواند.3
از بندگان خاص مىخواهد که بخشى از شب را به تسبیح معشوق بپردازند و پاسى
از شب طولانى را سر بر سجده تواضع نهند و براى معبود خود نیایش کنند.
خدا(صلى الله علیه و آله ) هیچ چیز را (از شام و غیر آن) بر نماز مقدم
نمىداشت و چون وقت نماز مىشد، گویا هیچ یک از اهل و عیال، قوم و خویش و
دوست خود را نمىشناخت.
از نظر ادب نیز آنقدر مؤدب و خاضعانه در برابر حق قرار مىگرفت که گویى
مانند لباسى است که کنارى افتاده باشد: اذا قام الى الصلوه کانه ثوب ملقى 6؛
پیامبر گرامى، لذت بخشترین کارها را ارتباط با معبود و راز و نیاز با خدا
مىدانست. بى شک، اظهار بندگى و راز و نیاز با خداوند، چنان شوقى در دلها
پدید مىآورد که محبت غیر خدا در آن جاى ندارد. با بندگى خدا، آدمى در خود
احساس آرامش مىکند. حضرت على(علیهالسلام) مىفرماید:
خدا(صلى الله علیه و آله ) هیچ چیز را (از شام و غیر آن) بر نماز مقدم
نمىداشت و چون وقت نماز مىشد، گویا هیچ یک از اهل و عیال، قوم و خویش و
دوست خود را نمىشناخت .
خانه یکى از همسرانش(ام سلمه) بود. اندکى از شب نگذشته بود که ام سلمه دید
رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در بستر نیست . برخاست و دنبال او گشت.
ناگهان متوجه شد که حضرت کنار اتاق ایستاده، دستها را بلند کرده و اشک از
دیدگانش جارى است و چنین با خدا راز و نیاز مىکند:
نیکىهایى که به من عطا فرمودهاى از من مگیر. خدایا! دشمنان و حسودان مرا
شاد مگردان . خدایا! مرا به بدىهایى که از آنها نجاتم دادى، باز مگردان .
خدایا! یک لحظه مرا به خودم وا مگذار.
سلمه گریست . پیامبر فرمود: ام سلمه! چرا مىگریى؟ گفت: پدر و مادرم فدایت
چرا گریه نکنم؟ تو با آن مقام بلندى که دارى، چنین با خدا راز و نیاز
مىکنى (حال آن که ما به ترس از خدا و گریه سزاوارتریم). پیامبر فرمود:
چگونه در امان باشم، حال آن که خداوند یک لحظه، یونس پیامبر را به خودش
واگذاشت و بر سرش آمد، آنچه آمد.8
الناس من عشق العباده فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجسده و تفرغ لها،
فهو لا یبالى على ما اصبح من الدنیا: على عسر ام على یسر.9؛ برترین
مردم کسى است که عاشق عبادت شود. پس دست در گردن آن آویزد و از صمیم دل
دوستش بدارد و با پیکر خود با آن درآمیزد و خویشتن را وقف آن گرداند و او
را باکى نباشد که دنیایش به سختى بگذرد یا به آسانى .
طبقه بندی: کیفیت عبادت رسول خدا (صلى الله علیه و آله)
By Ashoora.ir & Night Skin



